256
این روزها پر از وعده های کیف آور بود. لحظه هایی که خود خود زندگی بودن. و مهمونی جمعه شب و اتفاق های مسحور کننده ی اون شب، که باید قابش گرفت و گذاشتش گوشه ی قلب.- رونوشت به اهالی فان واحد 313 :ی
256
شبهای دراز،پکهای عمیق.سلام تهران!
255
خسته ام... خواب، با یک گله ی گوسفند برای بردن من آمده؛ آن هم بدون ماشین حساب. درست ساعت 12:30 بامداد.
254
بزرگداشت کسی باشد که تمام زندگی ات با غزلهایش سروده شده؛ آنوقت فرسنگها از خانه دور باشی. نتوانی طبق روال هر سال حوالی غروب که شد، دیوان حافظ ات را زیر بغل بزنی و سر خوشانه گز کنی تا حافظیه. بعد یک جای دنج، زیر درختهای نارنج، مشرف به آرامگاه را نشان کنی و خودت را بچپانی توی جمعیت. بعد با خیال راحت به دیوان حافظ تفأل بزنی و مست شوی از بوی نارنج و گل و گلاب...بزرگداشت حافظ باشد؛ آنوقت
Not enough data.
Calculated for blogs with 20+ followers.
Questions? contact: networkedblogs@ninua.com
Copyright (C) 2008, Ninua, Inc.