آخرین بار که از آ...
آخرین بار که از آن اتاق آبی آمدم بیرون و از آن آدمهای دوست داشتنی خداحافظی کردم، اردیبهشت 87 بود؟ و نشد دیگر ببینمش.. وقت نشد، برنامه ها جور نشد یا هر بهانه ی دیگری..خواستم ثبت کنم اینجا چقدر هیجان زده ام که امشب می بینمش و دلم تنگ شده برایش..
من یادم نمیاد پست...
من یادم نمیاد پست قبلی را بابت چی و در چه حالی و محض چی نوشته بودم.. نپرسید کجا؟ از لحاظ اینکه آلزایمرم من! هر وقت باد مرا با خود برد و به یه جایی که اینترنت داشت، رسیدم. اطلاع رسانی می کنم قصد ترک اعتیاد و اینترنت و اینا داشتم ولی نمی شود ظاهرن! در اولین فرصت باید یه فکری به حالش کنم دلم تنگ شده برای دوستام و کلن انگار بیخب
با تلفن حرف میزن...
با تلفن حرف میزنم. از وسط ترافیک تا حالا چند بار هی قطع کردهام هر چند دقیقه.. صدای زنگ در میآید. فکر می کنم مامان برگشته که او هم برای بار نمی دانم چندم رفته بیرون. اینبار یادش افتاد لامپ برای اتاقم نخریده. به سمت در میروم و میگویم: "مادر ِ من! تو که میدونی این در از بیرون باز میشه، خب بیا تو، اینکه قفل نیست " در باز میشود و خانم همسایهی روبرویی با یک بشقاب کوکو سبزی
Questions? contact: networkedblogs@ninua.com
Copyright (C) 2008, Ninua, Inc.